تبلیغات
راه فـــــــــردا - دعوت و برف ...
 

 

راه فـــــــــردا

! گر در طلبت رنجی, ما را برسد شاید ... چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها

http://upload.p30pedia.com/images/4qucowuv0o4l2lux456.jpg


... روزت به اعجاب گذشت  و دیشبت عجیب تر از امروز !
هر سال همین گونه است . شبی که زمستان به نیمه می رسد ...
 شب ورودت به دنیای بی وفای خاکی و  شروع هفت خان ِ پر پیچ و خم ِ زندگی  ! ...
معشوق آفرید و عاشق ندا داد ...
خالق خلق کرد و این موجود پر ولوله ی هستی وارد شد .
وجود شگفت انگیز انسان . تو .


*****
برف می بارید و سرما سلام میداد و تو پاسخش می گفتی .
 اشعار معاصر به وسعت برف های ناتمام شوق و اشک :

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ... [1]

نشسته ای اینجا ... تمام دلخوشی ات این هاست ... این کتابها ... این دست نوشته ها .... شعر ها ... زمزمه میکنی :
 هوا سرد است و برف آهسته بارد ... [2]

 کتاب ها...  اینجا همانند دوستان ِ از جنس آدمیزاد اند ! چه بر سرت آمده امشب ؟! عاشقی دیگر !

******

برای تمام آنها که لطف و عشق دارند نسبت به تو ,  در پاسخ خوبی هایشان و تبریک و هدایا , کاری نمی توانی کنی جز ابراز شرمندگی و انتظار جبرانِ الطافشان  ...

اما حرف ِ تو اینها نیست  ... دلت چه؟! جای دیگر ... نگاهت و فکرت ...  فراری شده انگار !

هرگز حدیث حاضر غائب شنیده ای ؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است ! [3]


دلت نوشتن می خواهد ... و چه بهتر که دلنوشته هایت را آمیخته با یاد "او" کنی ...
دوست همیشگی ات ... همان که تقدیمت کرد به خاک ! یا خاک را مفتخر وجود و حضورت دانست ....
دعوتت کرد !
و تو "هیچ" تقدیمش کردی...  نیازی ندارد آخر !
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است ...

همینجا بودی و ... بودنت را هم ندیدی .... همیشه هینگونه ای ! نابینای عاشق !


*****

تبریک بگو ورودت را و هر روز را ببین و فردا را بساز و ندا  دِه و  فراموش نکن نیامدنی ها را .... که هر چیز نیامدنی روزی حضورش حس خواهد شد آنوقت  تو میمانی با فکر کوته خود !


تسلیت بگو در قبال کوتاهی ها و سستی هایت . ای وای دلت شور میزند . نمیدانی چه کنی ... فرصت های از دست رفته زیاد است و  تو ناامید شده  در راه پر فراز و نشیب  زندگی و مزید بر آن,
 شرمسار در بارگاه دوست و امیدوار به کَرمش .
دلت میخواهد چیز هایی بگویی : میگویی , اما بی صدا ... بعضی حرف ها را نمیتوان گفت ! همان بهتر که بین خودت و " او " باشد !!

*****

فکر میکنی که چه زود می گذرد ..

آینده انگار "همیشه دور است" که برای رسیدن به آن تلاشی نمی کنیم ... و گذشته "انگار چقدر نزدیک" ! که رهایش نمیکند هیچکس !

*****
کم آوردی دیگر ... احساس سرخی در چهره ات نمایان است ... داغ کرده ای انگار !
پنجره را باز میکنی . وای سرما بیداد میکند . سوزی به صورتت میخورد . اهمیت نمیدهی . دوست داری چند لحظه ای در این حالت باقی بمانی ...

*****
پ.ن : این بار اما اینقدر افکارم پریشان بود که فقط " نوشتم " !
کم و کاستی نوشته را به وسعت نگاه نکته بین خود ببخشایید !

پ.ن : ارتباط کلام و واژه ها با شما !

*****

[1] : منظومه آرش - سیاوش کسرائی
[2] : منظومه زمستان - اخوان ثالث
[3] : غزلیات سعدی



نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 11:56 ب.ظ توسط ~ Nora ~ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت