تبلیغات
راه فـــــــــردا - ... دل جا مــــــــاند
 

 

راه فـــــــــردا

! گر در طلبت رنجی, ما را برسد شاید ... چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها

 ... قدم که بگذاری و ببینی, دیگر توان رهایی نداری .... یعنی نه دل میگذارد که کنده شوی و نه عقــــل ! ...  تازه می فهمی که تمام آن سالها و لحظه هایی که توهم عشق داشتی , ادعایی بیش نبوده !
نصیب هر دلداده ی  ضعیف و درمانده , همان درد بی خبری و هجران است ...
باورت نمیشود ! تو بازگشته ای و دل ... "مانده آنجــــــــا" ... نمیدانی چه بگویی و فقط به یاد می آوری تمام آن روزهایی را که "آنجـــــــــا" گذشت و تمام روزهای قبل تر و سال ها و ماه هایی که "رویای سفر و آنجا بودن " را داشتی. لحظه هایی که شاید لذت ِ اندک خلوتی با "نورانیان زمین" و "خودساختگان ِ ساخته شده" را با هیچ چیز مقایسه نمی کردی ; و این تنهایی را با درد و دل هایت با شهدا جبران میکردی . به یاد می آوری که اگر آن زمان شهدا را مخاطب تنهایی هایت داشتی , حال دیگر باید "راه بلد ِمسیرت"  صدایشان زنی ... 

http://rahefarda.persiangig.com/Shalache-rahefarda.mihanblo.jpg

آه ... باورت می شود که فکه و طلائیه "خاکی جذب کننده" دارند و راهی ِ خود را نه فقط به سمت خود - که به سمت  شهیدان می کشانند ....قدم هایش را به سمت خود و دل او را ربوده و پرواز می دهند ...  باورت می شود که دهلاویه  را با چشم سر و چشم دل دیده ای ... و سردت می شود وقتی به عروج ِ آن شهید ِ عارف و والامقام  در آن مکان فکر میکنی ... و اشک  می ریزی هنگامی که  دست بر مزار پاک "شهدای هویزه"  به یاد دلنوشته هایی از " آن فرمانده شهید جوان" می افتی که سالها پیش در گوشه و کنار دفترت جای داده بودی ! به عنوان یک متن ادبی ناب و یک دل نامه ی "دلتنگی های  شهید جوان" ....
کرخه و کارون شده اند "الفبای دلتنگی های غروب و غربت" دلت ...  و " اروند" ... شد محرم راز دلنوشته هایت ... نامه هایت را به دست اروند سپرده ای و شادابی از تماشای حرکت امواجش - که چه نیک رازداری ست در بین آفریده ها -  که دلتنگی هایت را به اعماق خود می سپرد ... ! عاشق آن نیزار های حاشیه اروند شده ای ... دیدن فقط صحنه ای و لحظه ای از این خاک ها و خشکی ها آرزویی بود که بر حضور در سبزترین مکان زندگی ات ارجحیت داشت ... !
به یاد می آوری صحنه ای از منطقه " فتح المبین" را بی آنکه بدانی , در خواب دیده بودی و باور حضورت در آنجا تازه رنگ می گیرد ! .... پیروزی آشکار...

بر خود میلرزی و  از یاد نمی بری سرمای میشداغ و داغی افکار به هم تابیده در خلال آن رزم شب تفکر انگیز  را :
آنها که جز خدا کسی را در اوج تنهایی و خطر و دفاع از خاک مقدس نداشتند , در آن شب های دهشتناک چگونه  خالصانه صدایش می زدند و کمر به همت می بستند .... خدا آنها را بس بود ... !

چشم هایت را بر هم می گذاری و در خیال خود , بر شن های نرم "شرهانی" قدم میگذاری ... آنجا که "گمنامی" نامی ست آشنا برای آن گمنامان ِ زمین و آشنایان ِ آسمان ...
 و چه نیک گفت سید شهیدان ِ اهل قلم  ... که : گمنامی فقط برای شهرت پرستان دردآور است ... وگرنه هرچه هست در گمنامی ست ...


فراموشت نمی شود احساسی را که پای بر خاک های پاک و طلایی رنگِ طلائیه داشتی و دلت نمی آمد قدم بگذاری بر زمینی که هنوز شهیدان بزرگ و گرانقدری وجودشان در این خاک باقی مانده ... عرق شرم بر چهره ات می نشیند ...
" آه بی انصاف ! به جای آنکه قدوم آنان را "تو" بپذیری , باز هم شرمنده ات کرده اند و قدم های تو شده مهمان چشم ها و وجودشان ... " !

... و غروب شلمچه خاطره انگیز ترین لحظه هایی بود که در امتداد خطوط خورشید و عطر کربلا , سر بر سجده عشق گذاشتی و در لابلای احساسات ِ شوق و اندوه ات , " شاید زمان ایستاده بود" ...
خلوت غروب و شروع شب ... "تنهایی ِ تو" و خلوتت با "معبود ِ تنها" ... درخواست تو و پاسخ معشوق ... اشک تو  و این سکوت پر رمز و راز ...

آری این گونه است که عشق , زمان نمیشناسد و دل را ماندگار در گرو مهر خوب روی وارسته رها میکند تا ابد .... و دل, جاوید می ماند در آن تقدس همیشگی ... میهمانی شهیدان تازه از راه بازگشته تفحص هم که دیگر بیان کردن ندارد ! خاکسار وجودشان می شوی و تقدس این خاک را به حرمت "مقام والا" و "جان های نثار شده شان به یگانه معشوق " به صورت میکشی و جز  افسوس  برای خود و هر که در غفلت است حس دیگری نداری ... !

حرف ناگفته ای باقی مانده ! این سپاس از دعوت میزبان و شادی و وشوری که حاصل این میهمانی بود و .... شکری در باب کسب آن لحظه های ناتمام ....

کسی جز معبود نمی داند که در این دل چه می گذرد  .... او  می داند و بس : که دل, مانده و رهایی ندارد و فقط غبار های تاریک غفلت در خلال روزمرگی هاست که افسوس و غصه بر جان می فشاند ... غصه ای که حاصل ناشایستگی های ماست ... برای انسان امروز که تب مقام و رتبه و درجه و مدرک و ثروت رهایش نمی کند , و گاه انسانیت را زیر پاهایش خرد و نیست میکند;  و نمی داند که آن جان نثاران,  رخت تمام ِخواست ها و داشته ها و آرزو ها را در لحظه ای بدر آوردند و وصال به "سرچشــــــــمه همه چیز" را به "همه چیز" فروختند و در این معامله پیروز شدند ...

... بازگشتم اما دلم آنجا ماند ...



http://rahefarda.persiangig.com/09202-rahefarda.jpg

پ.ن :  عرض تسلیت شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه(س) ; و ملتمس دعای خیر شما

پ.ن :  امسال به نیکی آغاز شد و با یاد شهیدان ... الهی با ادامه منش و راهشان به پایان برسانش ...

پ.ن :  برای هرکه در آن وادی قدم برداشته اما احساس حضور را در خود نابود کرده متاسفم

پ.ن : با آرزوی میزبانی ِ دوباره از جانب شان ... بطلبید ما رو ...
 
پ.ن :  www.malek.mihanblog.com    یادواره شهدای همیشه زنده 


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 01:13 ق.ظ توسط ~ Nora ~ نظرات گهربارتان |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت