راه فـــــــــردا
! دیگران چون بروند از نظر از دل بروند ... تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ
الَّتى حَلَّتْ بِفِنائكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ
اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ
آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى
عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَولادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.
With a pure feeling ...
and a Beautiful looking at future ...
I cried again and again ...
*******
I know this is The key to success in the Life :
Just be Hopeful
and Strive for success
and having a Good Look at Life
and before all
need to Help God ....
My Lord show me right from wrong
Give me light make me strong
I know the road is long
Make me strong
Click Here ... ![]()
چندی ست که قصد نوشتن خطی بر این احساس دارم ...
افسوس که دست و قلمم از نوشتن باز مانده اند و ذهنم در باب توصیف این مصیبت کبری ناتوان است و نقش صدای بغض آلود کودکی را دارد که " نه می تواند بگوید " و " نه می تواند فراموش کند " و "نه دل ِ ماندن دارد " .
کم نگفته اند و کم نخواندیم در باب آن " غوغای عظیم " و " آن مصیبت کبری " , " آن واقعه سوزناک " و " آن فرهنگ و هدف اصیل ِ ایستادگی در برابر ظلم " و " پیروزی حق بر باطل " .
آری کم نگفته اند و کم نشنیده ایم ; اما " کم گذاشته ایم " . کم گذاشته ایم از " درک هدف و تلاش برای تغییر نگاه " . کم گذاشته ایم از " حصول شناخت پیام ناب و بر حق واقعه عاشورا ".
آری .. کم گذاشته ایم از " تمامی ِ آنچه که باید بفهمیم و بگوییم و عمل کنیم ". افسوس ... افسوس که این سطر های تکراری و این واژه های شعارگونه هم کفاف دل نمیکند و راضی نمیشویم به این گفتن ها و این بغض ها و این افسوس ها .
و در خلال تمامی نوشته های عاشورایی و درس ها و ماندگاری شان , صدایی مانده است در عمق تاریخ که لرزه افکنی اش تا به انتهای دنیا باقی ست و جان هر مدعی ِ عشق را به درد ِ شرم می اندازد و دل های پرده افکنده و غافل را " تکانی ناغافل میدهد " .
نجوایی باقی مانده در شاهراه ناتمام هستی که قدرت نفوذی به سان فریاد دارد .
" هل من ناصر ینصرنی " را که می شنوم , دلم می لرزد; بغض میکنم ; آه می کشم و افسوس می خورم به ناتوانی خود و تقدیری که ما را همراه ِ آن زمانه ی آن خورشید بی همتا قرار نداد و حس مسئولیت عظیم ِ وجدانی و انسانی و شرعی در قبال لبیک چنین آوای بر حقی در اکنون و آینده .
... و آنگاه اشک می شود این بغض سوزناک ; و نفرین می شود بر آن بی وفایان ِ حیوان صفت ِ نالایق ; که عذاب ِ شرم بر وجود ِ ننگشان جاری و لکه ی بدنامی برای همیشه عضو جدایی ناپذیر ِ یادشان باد !
و تمام هستی و دنیا و تمام سرزمین های این عالم فدای آن ارواح پاک و وجودهای مقدسی که استوار بر سر " حق" ایستادگی کردند - والاترین عزت نثارشان باد -
وسلام هایی ناتمام بر تک تک عهد بستگان آن خورشید گهربار.
می دانم که شایسته توصیف " کلام حق " نیستم و در این میان تنها - خسی که میل به ارتقا دارد - فقط امید دارم و آرزوی نثار وجود ناچیز در قبال احساس عشقم .
... کربلا هنوز باقی ست . و عاشورایی دیگر در راه است ...
هنوز واقعه به انتها نرسیده و به ثمر نشستن فرهنگ عظیم ِ " حق در مقابل باطل " ادامه دارد ...
احساس ترسی دارم از ناتوانی و سستی در این راه - ترس از کوفی شدن در مسیر کربلای آخر الزمان - ترس از بی وفایی و بدعهدی در پاسخ ندای هل من ناصری دیگر ...
و در عین حال امیدواری به یاری ِ - همیشه همراه ِ یگانه - برای تمییز حق و باطل در لحظه لحظه های زندگی و توکل بر ذات پاک او در مسیر ِ وهم آلود ِ دنیای امروز و شناخت ِ - ناحقان بر ظاهر حق زمان - در امروزها و فردا ها ...
اللّهمَ ارزُقنا شَفاعةَ الحُسَینِ یومَ الورودِ ...
پ.ن : الهی هر لحظه از زندگیم شدیدا به یاری تو تنها یاور همیشگیم نیاز دارم ... تویی که درد و دلهای اعماق قلب و هستی ام را می دانی و تنها رهایم نمیکنی ...
پ.ن : عرض تسلیت به ساحت مقدس امام زمان (عج)
![]()
اما ... برف , اینجا امان نمی دهد !
همچنان می بارد ...
سپیدپوش ِ زیبا ...
دل های سیاه شرمشان باد از دیدن روی نورانی اش ...
... I miss the good days of my childhood
![]()

![]()
با دلخوشی ِ سرشار از خاطرات زنده و تکرارناپذیر. با همان شوق همیشگی.
رهایم نمیکند این اشک ! بی وقفه باران میبارد ! سکوت ... سکوت و غوغای درون.
حضورم اینجا همیشگی ست ... حتی اگر نباشم دلم این جاست و دوری و خواستن همان درد را دارد که بودن و نداشتن !
به دیدار آمدم اینبار با دنیایی حرف ... مثل همیشه
و بازهم نگاهم خیره به این تربت پاک ; توان سخن گفتن نیست و اصلا اینجا
حرف در برابر این عظمت و آرامش ِ فضا و آتش ِ درون چون آهن گداخته سوزش را
بر سینه میگذارد و الحق که هر واژه از بیان آن دل رویایی و عشق عظیم ذوب میشود و توان ِ مقاومت ندارد !
آسمان نثارت که اهل
این دیار خاکی نبودی و آن همه وعده و قرار ملاقات را نجوا کنان و دور از
چشم هر به زنجیر بسته شده ی عالم خاکی گذاشتی و ... رفتنت همان و پشت در
ماندن این به بند کشیده شده ی رسوا همان!
خوشا به حال خاک که میزبان این جسم آسمانی ست . و خوشا به حال آسمانی ها که میزبان ارواح عاشق و جاوید و دعوت شده ی الهی اند .
تو به راستی چه کردی و چه خواستی که نقشی بر زمین نخواستی!؟ زمین رشک می برد بر این افتخار آسمان و شرمش میاید بر اینهمه کم لطفی این خاکی های ناپدید شده از روح آسمان !
آنطرف تر در این زمین پست آرامشی نیست و هر که در پوچی و بی هدفی خود
سرگردان است و آرامش هراسان به دنبال توست تا در کنارت آرام گیرد !
رهایم مکن و بمان . این سوخته ی منتظر, امیدوار به نیم نگاهی ست و پلاک وجودش را گم کرده !
مرا دریاب و بیاب ! من اینجا گمنام وجودی ام ... ! خاکی ها صورتت را ندیده اند و عشق , روح مرا !
مرا دستگیری کن . من اینجا محتاج کمک ام و تو به وصال رسیده ی آرامش یافته.
تمامی حضور این سالهایم و حضور این روزهایم تمنای آن "آرزوی همیشگی" را بیشتر فریاد میزند !
مرا دریاب و بیاب !

![]()

اسیری را چه افتخاری ست برای آنکه با دل به زنجیر توست . زنجیر ِ دل, سخت به جانم وصل است و گسستنش با ترک جان همراه.
" دلم گیر ست" و " دلگیرم" ! دلی با گیره ای سخت و متصل به امید وصال ; و در عین حال "دل گرفته" ای گریان و مجنون !
"نثارت این عشق بی پایان" و "فدایت این دل ِ بی طاقت" و "سوخته ی راهت این شمع دلبسته" ....
بود ِ من بی تو هیچ است و راه من بی تو نافرجام و دل من بی تو مرده و سخت .
عقل من زائل و دل : آن پوچ ِ همیشگی ست ...
سر به بیابان گذاشتن و در جای جای این خاک گرم و عظیم به دنبال مقصد , پای در شنزار های سخت گذاشتن چه نیکوست اگر انتهای این خشکی و بی حاصلی , از دور , "چشمه ساری مطبوع" ببینم از " حرم و یار و دیار " ...
"سراب" لایق آن دل که به غیر تو بسته شود ! و چشمی که به دیدن پستی ها وابسته شود !
مگذار که بی راهه روم ! "نقش دلم" تنها "رخ تو" ست و زمزمه ام –با تمام ناشایستگی هایم– نجوایی ست برای تو: در اعماق دلی که حتی خود بی خبر از تمام این دنیای درون ام ...
دلم گرو مهر توست و سجده ام بر "خاک" ست و این وجود ِ " خاکسار" رهت لذت میبرد از این همه آوارگی و در بدری !
آواره ی کوی تو ام و محتاج یک اشاره برای بی سر و پا آمدن تا دیار یار ! ... نیازمند ِ لطف و مهر تو ... مرا نران که هرلحظه ی بی تو میشود تیری زهرآگین بر این دل منتظر و امیدوار ! ...
بی یاد تو ؟ چه کنم؟! مرا ازین "خیال پوچ" دور کن !
... فَاِلَیْكَ یا رَبِّ نَصَبْتُ وَجْهی وَاِلَیْكَ یا رَبِّ مَدَدْتُ یَدی ...
![]()
| قالب جدید وبلاگ
پیچك دات نت |

